فلسفۀ منظر

نوع مقاله: ترجمه

نویسنده

چکیده

خیلی پیش می‌آید که ما در طبیعت قدم بزنیم و با درجات مختلفی از علاقه و توجه از درختان، جوی‌های آب، مرغزارها و کشتزارها، تپه‌ها و خانه‌ها، و از هزاران تغییر در نور و ابرها یادداشت برداریم. ولی تنها توجه بیشتر به یک مورد مشخص یا کنار هم‌چیدن گروه متنوعی از ابژه‌های متفاوت در یک نگاه، به معنای آگاه بودن ما به ادراک یک منظر2 نیست. برای ادراک منظر، توجه ما نمی‌تواند تنها به یک مورد در محدوده دیدمان جلب شود. برای اینکه یک منظر شکل گیرد، آگاهی ما باید تمام چیزها را جذب و دریافت کند. یک کلیت واحد، فراتر از اجزای تشکیل‌دهنده‌اش، بدون اینکه در قید و بند خاص بودن یا چینش مکانیکی آن‌ها در کنار هم باشد. به‌ندرت متوجه می‌شویم که منظر از مجموعه تمام ابژه‌های گسترده شده در کنار هم بر روی قطعه‌ای زمین، که ما بدون واسطه و بی‌درنگ می‌بینیم، شکل نیافته است. این در واقع یک فرایند ذهنی منحصربه‌فرد است که منظر را خارج از تمام این‌ها شکل می‌دهد. من در اینجا تلاش می‌کنم تا با تکیه بر پیش‌شرط‌ها و فرم‌ها منظر را تحلیل کنم.
از اینجا شروع می‌کنیم؛ هر شبکه در محدوده مشخصی از زمین به چشم می‌آید، در واقع بخشی از طبیعت است و این می‌تواند شامل ساخته‌های بشر نیز باشد. اما این به‌خودی خود کافی نیست تا این بخش از زمین به منظر تبدیل شود. منظور ما از طبیعت یک ارتباط درونی نامتناهی از ابژه‌هاست، ساخت و تخریب متوالی فرم‌ها و کلیت جاری یک رویداد که در استمرار و پیوستگی زمانی و فضایی وجود دارد. صحبت‌کردن از «بخشی از طبیعت» درواقع یک خودانکاری و تناقض است. طبیعت از قطعات و بخش‌ها تشکیل نشده، بلکه یک کلیت واحد است. 
از سوی دیگر در منظر، وجود یک مرز، یک میدان و محدوده دید دائمی یا گذرا، تقریباً حیاتی است. اگرچه پایه مادی یا قطعات منفرد منظر به‌سادگی می‌تواند به‌عنوان طبیعت در نظر آید، ولی درک‌شدن به‌عنوان منظر، نیاز به شأنی جدا برای خود دارد که می‌تواند عینی، زیباشناختی یا حالت محور با محوریت وضعیت روانی  (mood-centred)باشد. در اینجا نیاز به منحصربه‌فردبودن است؛ متمایز شدن از آن کلیت غیرقابل تقسیم طبیعت که در آن هر بخش به‌عنوان نقطه انتقال برای تمام نیروهای موجود عمل می‌کند و از همین‌جاست که منظر با مفهوم طبیعت بیگانه می‌شود.
 

عنوان مقاله [English]

The Philosophy of Landscape

نویسنده [English]

  • Ayda Alehashemi
چکیده [English]

On innumerable occasions we will have walked in open nature and taken note, with varying degrees of attentiveness, of trees and water-courses, meadows and cornfields, hills and houses, and of the myriad changes in light and clouds. But just because we pay closer attention to one particular item or bring together in one glance a variety of differing ones, this does not amount to our being conscious of perceiving a ‘landscape’. For that to occur, our attention may not be captured by just one item within our field of vision. For there to be a landscape, our conscious- ness has to acquire a wholeness, a unity, over and above its component elements, without being tied to their specificity or mechanistically composed of them. If I am not mistaken, we are rarely aware that a landscape is not formed out of an ensemble of all kinds of things spread out side-by-side over a piece of ground and which are viewed in their immediacy. The peculiar mental process that generates a landscape out of all this, I will here try to analyse in reference to its preconditions and forms.
To begin with, that the visual objects on a spot of earth are part of ‘nature’, and they may even include human creations (which, however, would need to integrate themselves into it, as opposed to city streets with their department stores and automobiles), this in itself is not sufficient to turn this spot into a landscape. By nature we mean the infinite inter- connectedness of objects, the uninterrupted creation and destruction of forms, the flowing unity of an event that finds expression in the continuity of temporal and spatial existence. When we designate a part of reality as nature, we mean one of two things. It can mean an inner quality marking it off from art and artifice, from something intellectual or historical. Or we intend it as a representation and symbol of that wholeness of Being whose flux is audible within them. To talk of ‘a piece of nature’ is in fact a self- contradiction. Nature is not composed of pieces. It is the unity of a whole. The instant anything is parceled out from this wholeness, it is no longer nature pure and simple since this whole can be ‘nature’ only within that unbounded unity, only as a wave within that total flux.
We relate to a landscape, whether in nature or in art, as whole beings. The act that generates it for us is immediately one of perception and feeling, and it only gets split into these separated constituents through subsequent reflection. An artist is someone who carries out the formative act of contemplative perception and feeling in such a pure form and with such vigour, that the given material gets completely absorbed and then, seemingly out of its own, comes to be created anew. While the rest of us remain more tied to this material, and still tend to note only this or that separate part, only the artist really sees and creates ‘landscape’.